داستان کوتاه آموزنده

7 اسفند 1398

پیرمرد نشست كنار سفره و گفت: آخه زن یه حرف رو چند بار باید بهت زد كه حالیت بشه!! مگه هزار بار بهت نگفتم من ماكارونی دوست ندارم؟
باید مثل دفعه قبلی بشقاب رو پرت كنم گوشه ی اتاق تا شیر فهم بشی؟
دفعه های قبلی شله نمی شد، این دفعه كه دیگه حسابی گند زدی. چرا چیزی نمی گی. همین جوری نشستی منو نگاه می كنی كه چی؟
مثلا می خوای مظلوم نمائی كنی نه؟
اه نمكم نداره. آب هم كه سر سفره نیست. پس تو چه غلطی می كنی توی این خونه.

پیرمرد جمله ی آخر را گفت چند لحظه ای سكوت كرد. اشك توی چشمهایش جمع شد و به قاب عكسی كه پای سفره به دیوار تكیه داده بود، نگاه كرد. روبان سیاهی گوشه عكس پیر زن نشسته بود.

ارسال دیدگاه

خطا ...
آدرس ایمیل وارد شده نامعتبر است.
متوجه شدم