داستان کوتاه آموزنده20

9 اسفند 1398

پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.

پسرك پرسید: خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد!
پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او انجام می دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من خودم کار دارم و فقط داشتم عملكردم را ارزیابی می کردم. من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند!

داستان کوتاه آموزنده35

8 اسفند 1398

روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی.
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری.
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.
سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم. چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.

داستان کوتاه آموزنده34

8 اسفند 1398

کمی پس از آن که آقای داربی از دانشگاه مردان سخت کوش مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که «نه» گفتن لزوما به معنای نه نیست.

او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.
عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست.

عمو سرش را بلند کرد، دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: چه می خواهی؟
کودک جواب داد: مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم.
عمو جواب داد: ندارم، زود برگرد به خانه ات.
کودک جواب داد: چشم قربان. اما از جای خود تکان نخورد.

عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش را بلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: مگر نگفتم برو خانه. زود باش.
دخترک گفت: چشم قربان. اما از جای خود تکان نخورد.

عمو کیسه گندم را روی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او این بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد.
داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است.
وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: مادرم 50 سنت را می خواهد.

عمو ایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد و یک سکه 50 سنتی به دخترک داد.
کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان در چشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت.
وقتی دخترک آسیاب را ترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

داستان کوتاه آموزنده33

8 اسفند 1398

روزی روزگاری پادشاهی بی خرد می زیست که فکر می کرد خیلی عاقل است. یک روز او افراد قصر را جمع کرد تا به آنها نشان دهد که چه قدر عاقل است. او به آنها گفت که درباره ی حشرات کشف علمی عجیبی کرده است.

او یک مگس را روی کف دست خود قرار داد. سپس با صدای بلند به حشره فرمان داد که پرواز کند. مگس پرواز کرد، دور اتاق چرخید و دوباره روی کف دست پادشاه نشست.
سپس پادشاه پاهای مگس را کند و دوباره فرمان داد تا پرواز کند. مگس پرواز کرد، دور اتاق چرخید و دوباره روی کف دست پادشاه نشست.
سپس پادشاه بال های مگس را کند و با صدای بلند به مگس فرمان داد که پرواز کند.
مگس بیچاره تلاش کرد، ولی نتوانست پرواز کند.

پادشاه با غرور به جمعیت رو کرد و کشف بزرگ خود را چنین اعلام کرد: حشرات بدون بال نمی توانند پرواز کنند؛ زیرا به بال هایشان نیاز دارند تا فرمان پادشاه را بشنوند.

داستان کوتاه آموزنده31

8 اسفند 1398

روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند.

پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه رابرایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند.

آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.
پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیشگو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود.

سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.
معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد.
پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیشگو رقم خورده بود.

داستان کوتاه آموزنده30

8 اسفند 1398

پادشاهی از وزیرش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی....

وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وزیر غلامی داشت که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟
او حکایت بازگو کرد.
غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
وزیر با تعجب گفت: یعنی تو آن را می دانی؟ پس برایم بازگو . اول آنکه خدا چه می خورد؟
-غم بندگانش را، که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ رابرمی گزینید؟
-آفرین غلام دانا.
- خدا چه می پوشد؟
-رازها و گناه های بندگانش را
- مرحبا ای غلام.

وزیر که ذوق زده شده بود، سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت وسومین را پرسید.
غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
-چه کاری؟
-ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.

پادشاه با تعجب از این حال پرسید: ای وزیر ای چه حالیست تو را؟
و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست كه شاه، وزیری را در خلعت غلام وغلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
پادشاه از درایت غلام خشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

داستان کوتاه آموزنده

7 اسفند 1398

مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و می شکنه مرد هم همونجا خوابش می بره.
زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه.

صبح که مرد از خواب بیدار می شه؛ انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده.
مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته، میره آشپزخونه تا یه چیزی بخوره...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته.

زن: عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست. من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم. زود بر می گردم پیشت عشق من. دوست دارم خیلی زیاد.
مرد که خیلی تعجب کرده بود میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
پسرش میگه: دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره، تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی: هی خانوووم، تنهام بزار، بهم دست نزن، من ازدواج کردم و ...

داستان کوتاه آموزنده

7 اسفند 1398

پیرمرد نشست كنار سفره و گفت: آخه زن یه حرف رو چند بار باید بهت زد كه حالیت بشه!! مگه هزار بار بهت نگفتم من ماكارونی دوست ندارم؟
باید مثل دفعه قبلی بشقاب رو پرت كنم گوشه ی اتاق تا شیر فهم بشی؟
دفعه های قبلی شله نمی شد، این دفعه كه دیگه حسابی گند زدی. چرا چیزی نمی گی. همین جوری نشستی منو نگاه می كنی كه چی؟
مثلا می خوای مظلوم نمائی كنی نه؟
اه نمكم نداره. آب هم كه سر سفره نیست. پس تو چه غلطی می كنی توی این خونه.

پیرمرد جمله ی آخر را گفت چند لحظه ای سكوت كرد. اشك توی چشمهایش جمع شد و به قاب عكسی كه پای سفره به دیوار تكیه داده بود، نگاه كرد. روبان سیاهی گوشه عكس پیر زن نشسته بود.

داستان کوتاه آموزنده

7 اسفند 1398

مردی در ماه محرم گذرش به شهر افتاد. از هر جا گذشت، به خوردنی، نوشیدنی، ناهار، شام، چای، شریت و مثل آن دعوت نمودند.
تا در شهر بود، مُتنعم می گردید. چون پرسید از چه است؟ گفتند از آنکه ماه محرم الحرام می باشد.

بار دیگر به شهر آمد که نه تنها از سور و پذیرایی خبری نبود، بلکه وقتی هم خود از چیزی از همیان در آورد تا بخورد، به زیر کتک و شتم و ضربش گرفتند.
چون جویای دلیل گردید، گفتند: از آن که ماه رمضان المبارک است.

مرد گفت: سخت اشتباه نام گذارده اند، باید آن را محرم المبارک و این را رمضان الحرام می گفتند.

قند و نمک، شهری، صفحه ۱۷۲

داستان کوتاه آموزنده

7 اسفند 1398

می‌گویند یك آمریكایی برای شكار به كانادا رفت. از آنجا كه بهترین تازی شكاری را به او داده بودند، احساس خوشبختی می‌كرد. اسم این تازی شكاری فروشنده بود.

آمریكایی برای اولین بار در عمرش در كمتر از دو روز، آنقدر پرنده شكار كرد كه نمی‌دانست با آنها چكار كند.
از میزبان كانادایی خود به خاطر این محبت تشكر كرد و گفت: این بهترین تازی شكاری است كه در عمرم دیده‌ام. امیدوارم دفعه‌ی دیگر كه به اینجا می‌آیم همین تازی نصیبم شود.

ولی سال بعد، وقتی آمریكایی برای شكار به دیدن دوستش رفت، از آنچه شنید مایوس شد. به او گفته شد كه آن تازی دیگر به درد شكار نمی‌خورد.
وقتی علت را پرسید، دوستش گفت: متاسفانه فكر می‌كنم در مورد آن تازی مرتكب اشتباه بزرگی شدم. اسم او را عوض كردیم و مدیر فروش گذاشتیم.
آمریكایی پرسید: این مسئله چه تفاوتی به وجود آورد؟
به او پاسخ داده شد: تفاوت بزرگی به وجود آورد. از وقتی كه اسم این تازی شكاری را مدیر فروش گذاشتیم، تمام روز را در یكجا می‌نشیند و فقط پارس می‌كند!

خطا ...
آدرس ایمیل وارد شده نامعتبر است.
متوجه شدم